فنجون

شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸
بدون مرز با من باش


منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست...
شاید این آخرین باره،....که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم


هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست.

 

فنجون
 

یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧
 

می خواهم یک ذره بروم سر اصل مطلب!
دیده ای اینهایی را که هیچ چیز نمی دانند و راجع به همه چیز هم اظهار نظر می کنند ؟
دیده ای اینهایی را که صحبت می کنند به امید اینکه فرجی شود یا امداد غیبی برسد و کلمات پشت سر هم ردیف شوند بلکه بتوانند حرفشان را تمام کنند که آخرش یا تر می زنند یا اینکه فقط باید در جوابشان گفت: اوهوم !!!!!!!!!!...؟
دیده ای این دخترهایی را که تمام مردهای دنیا عاشقشانند یا تمام ماشین های وارداتی کمه کم یک بوق برایشان زده اند؟
دیده ای این طفلکی هایی را که تصورات ذهنی و تخیلاتشان را برای دیگران واقعی تعریف می کنند؟
دیده ای اینهایی را که  به اسم دوست داشتن همه چیز را توجیح می کنند؟
دیده ای این گوسفندهایی را که در وسط اتوبان درست از زیر پل هوایی رد می شوند ؟
دیده ای اینهایی را که  منتظراند پدر مادرشان فقط یک روز به مسافرت بروند؟
دیده ای اینهایی را که اساسا با نه گفتن مشکل دارند و بلعکس ؟
دیده ای این مردهایی را وقتی تو تاکسی بغلشان یک خانوم است یادشان می افتد که دیشب نخوابیده اند؟
دیده ای اینهایی را که  خیلی بی تفاوت اند ، احساس ندارند ، سیب زمینی اند؟
دیده ای اینهایی را که  چتر آدم می شوند؟
دیده ای اینهایی را که از بعضی چیزهایی که باید بترسند نمی ترسند ولی بعضی وقتها سرشان را توی دهان شیر می کنند؟
دیده ای اینهایی را که  نفسشان بند می آید؟
دیده ای اینهایی را که...... هیچی ولش کن!!

فنجون
 

سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧
 

و قلبم را که تحریم کرده اند و مغزم ، که همچنان در راستای اهداف هسته ای  فعالیت می کند.
و خون ، که در رگهایم قیمت خون شده است. بیچاره سلولهایم برای یک لقمه اکسیژن از رنگ پوستم دزدی می کنند.
و جگرم ، آن که دیگر هیچ از اول مستعمره بوده.
و من ، از شما چه پنهان با سایر اندام هایم فکر می کنم!

فنجون
 

دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧
 

لطفا از این به بعد هر وقت خواستی تراوشات ذهنی ات را در مستراح اعصاب من تخلیه کنی به هوویت فکر کن که او بهترین سیفون هاست.

فنجون
 

یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧
تشنته؟

خوبیه آب این است که هم مرا می شوید و پاک می کند هم تو را.
بدون این که بداند کدام کثیف تریم !

فنجون
 

جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
می دونی، اگر قسمت ما از قسمت اون قسمت هایی بود که دلمون می خواست نه قسمتی بود  نه قسمت کننده ای و نه قسمت برنده ای !
حالا برو حال کن، بگو خوب حتما قسمت نبوده دیگه...!!
منم میرم خودمو بزنم به خواب. صبح که بیدار شدیم قسمت قسمت می شیم.
فنجون
 

سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸٦
با من غريبگی نکن

منو در گیر خودت کن 
تا جهانم زیر و رو شه
تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه.
بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم
منو در گیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم.

فنجون
 

یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦
هرزگی یعنی چه؟!

وقتی شیر آبـمان چکه می کند.

وقتی بیوه زنه زشت همسایه را شب به شب ماشین های رنگارنگ به خانه می رسانند ، بلکه سر ماه که شد با صاحب خانه دعوایش نشود.

وقتی دختر بچه ی پانزده شانزده ساله ای که با صدای نازک کرده اش با موبایلش حرف می زند و با نیم نگاه هر پسری که از کنارش می گذرد گوشه لبش را می مکد و چشمکی تحویلش می دهد.

وقتی با لبخندی ، گوشه چشمی ، عزیزمی ، نوازشی و حتی سلامی عجولانه در راه پله گمراه می شویم.

وقتی قدیمی ترین دوست دخترت را در بغل جدیدترین دوست پسرش می بینی ...

وقتی هر چه قدر که می پیچانی ، پیچانده نمیشود .

وقتی هنوز شیر آبـمان چکه می کند.

شب بخیر!

فنجون
 

جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦
Get a life

وقتی بوسیدن ، در آغوش کشیدن و عشق بازی را به تنها هم خوابه ات تدریس می کردی و سعی می کردی که تنها شاگرد و تنها شاگرد اول کلاس باشد. یادت نمی آمد که روزی شاگرد بودی و غم دوریت کمر استاد شکست.

-الان برای خودش استادی شده...!


پ.ن : دنبال یه جی اف با تجربه می گردم !!  این تازه کارا وقت آدم رو تلف می کنن .

فنجون
 

شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦
ديره..... ديگه ديره!!

وقتی که دوری ، وقتی که نزدیک ...
وقتی که روشن انگاری تاریک...
وقتی بودنت حکمه نبودنه ...
وقتی  موندنت حکمه نموندنه...
انقدره دیدن مثل ندیدنه .
انقدره بودن مثل بریدنه .
انقدره داشتن مثل نداشتنه .
انقدره خواستن مثل نخواستنه .

فنجون
 

چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦
 

این روزها حداقل چیزی که یاد گرفته ام این است که برای اولین بار که کسی را می بینم یادم نرود بگویم فلانی هستم ، لبخندی زورکی تحویلش دهم و دستش را بفشارم !! به تکه کلام های تخمی اش هر هر و کر کر بخندم  و صمیمیتم را به صورتش تف کنم.
این روزها بنزین تمام می کنیم ، در راه می مانیم ، به در راه ماندگان کمک می کنیم ، می خندیم ، دعوایمان می شود ، جدایشان می کنیم  و شاید اصلا هنوز راه نیوفتاده ایم.
این روزها بعضی ها می گویند  "تو نعشگیتو  با ماشین بابات میری ما خماریمون رو پیاده".
این روزها قوه تخیل مان عجیب تا تنها می شود خیال می کند.
این روزها مسئله ها آن قدر سخت شده اند که بعضی ها به جای حل آن صورت مسئله پاک می کنند و برای جوابی که خود دارند سئوال طرح می کنند. از خود می گریزند ، خاطره خط می زنند ، اثر انگشت پاک می کنند و به سایه شان هم اعتماد ندارند !
این روزها دوست تازه دوست شده ام تجربه گذشتهً کثیفش را با من تقسیم می کند ، تکه کوچک تر را سهم خود می داند و دم از با معرفتی و آخر خط می زند.
این روزها باز بعضی ها می گویند : "هر رفتنی رسیدن نیست اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست".
این روزها عینک دودی مد شده است...


 

فنجون
 

شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦
The doll is not mine
منتظر می مانیم آنهایی که خوابند بیدار شوند.
بیدار که شدند چیزهایی در گوششان پچ پچ می کنیم  که شاید تا به حال در خواب هم از کسی نشنیده اند.
حرفهایی که تکانشان می دهد . می گورخواندشان . تا دیگر هوس خواب نکنند.
فنجون
 

جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦
 
این روزها همچنان زندگی می کنیم
زندگی می کنیم چون می دانیم که یک رسم است ، قانون است و چه بخواهیم و چه نخواهیم مجبوریم به اطاعت.
زندگی می کنیم چون می دانیم روزی را یا رفتن است یا ماندن. ولی اگر می دانستیم کدام، زندگی را حتی تصوری نبود.
زندگی می کنیم چون می دانیم آمدن هیچ کس که کی ، کجا یا چگونه بیاید دست خود او نبوده است ولی رفتنش را دستش داده اند.
زندگی می کنیم چون چراغی در دلمان روشن است ، گرم مان می کند ، امید مان می دهد ، و حتی می سوزاند مان .
زندگی می کنیم چون به دو دست ، یک قلب ، دو پا و یک مغز مصلح شده ایم. دستی که دستی به فشاریم ، قلبی که جایش دهیم ، پایی که دنبالش کنیم و مغزی که یادمان نرود کی و کجا دست ، پا و قلبمان بی اجازه چه گوهی خورده اند.
زندگی می کنیم چون می دانیم آن جور نماند و این جور نیز نمی ماند و از این ستون به آن ستون فرج است .
زندگی می کنیم چون خدایمان بالا سر است و هر چیز را بالاخره سر جایش قرار می دهد. حق را می ستاند ، می بخشدمان و با تاسف باید گفت که باز فراموش می شود چون خدایمان خدای مشکلات است ، خدای غم است زیرا نه در خوشی ها شریکش می کنیم نه در تردید انجام گناه با او مشورت.
زندگی می کنیم چون از اول تا آخرش درس می گیریم و درس پس می هیم، درسی که یادمان نمی دهند ، جزوه و کتابی  ندارد ، معلمی  نمی بینیم  و از اول تا آخر امتحان است و سرنوشت نتیجه  و دست رنج آن.
زندگی می کنیم چون می دانیم  منتظرمان اند ، دوستمان دارند ، نگرانمان می شوند ، دعوایمان می کنند ولی در آخر ترک می شویم .
زنگی می کنیم چون می دانیم شبهایی می آید که صدای دو نفس می شنویم و سری بر روی دستانمان سنگینی می کند.
زندگی می کنیم چون که مجبوریم اطمینان کنیم . راست و دروغ را  یکی بدانیم  و هرگز نخواهیم فهمید ماه هنگامی که پشت ابر پنهان است کجا رفته هر چند که....
زندگی می کنیم چون می دانیم اگر نکنیم او ما را .
زندگی می کنیم چون آخرش می گوییم  مواظب خودت باش.     همین؟!
زندگی می کنیم چون زندگی ادامه دارد حتی وقتی تو نباشی...
فنجون
 

جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦
 
این روزها....
این روزها خسته ام
این روزها نیستم ، رفته ام ، یادی نیست مرا....
این روزها خسته از خنجر پشت خورده است مرا
این روزها هر گوشه را یادیست مرا
این روزها شب است انگار  آری!
این روزها حسرت و اندوه و غم و امید به فرداییست مرا
این روزها می گویند که یک سال و اندی شده که این روزها شده است
این روزها دلمان دل تنگه دل تنگی کردن است
این روزها ، ای کاش که قلبمان دردی داشت ، خطر ایستادنش تهدیدی بود مرا
این روزها پس خدایمان کجاست ؟  می بیند آیا؟ می شنود شاید
این روزها امتحان می شویم ، امتحان پس میدهیم ، بلکه که انتخاب شویم که امیدی نیست مرا 
این روزها تکه های دلمان گم شده اند. زیر پای شما نیست آیا؟
این روزها روزه پاییزیست مرا. انتظار زمستان می کشم و به امید بهاری نو نفس
این روزها آب باریکه مان، باریک تر است
این روزها نا جوانمردانه رقابت می کنیم
این روزها دلمان یخ زده است خورد شده ، گرمایی نیست مرا
این روزها رک بگویم  نیستم. در نزنید
این روزها هیچ خبری نیست مرا
این روزها از شما چه پنهان که خرواری غم و اندوه و افسوس است مرا
این روزها می گویند که رفتن نوعی ماندن است!! راست می گویند. بروید که از ماندنتان سودی نیست مرا
این روزها بگذاریدم و راحت بروید که دگر باری نیست بر دوش شما و انتظاری مرا
فنجون
 

سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۳

اصلاً پيشی بيا منو بخور ¿!

فنجون
 

پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۳
 

IDهای دخترهایی را که روی نیمکت نوشته شده است را تند تند و ندید پدیدانه یادداشت میکنم.
چشمهایم برق میزنند و خوشحالم که از کسی کم نیاورده ام.
لحظه شماری رسیدنِ به خانه را میکنم.
?! asl plz
خودم را گول میزنم و همه شان را سر کار می گذارم !!
روز به روز تنهاتر و تنهاتر روز به روز می شوم.
بعدها بزرگ میشوم و واقع بینانه چیزهایی راجع به حق انتخابم میشنوم¿!
IDهای دخترهایی که رو نیمکت نوشته شده است را…

فنجون
 

سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۳
 

ی کاش غول چراغ جادویی میشدم
ای کاش دخترک وسواسی پادشاه پیدایم میکرد
ای کاش به یکایک آرزوهایش بله ارباب میگفتم
ای کاش روزها بر ابرها سوارش میکردم و شبها برایش از وسوسه ، گرمی هوا و فلسفه تاریکی قصه می سرودم 
ای کاش برایش از کثافت کاریهای پسر بزرگترین تاجر شهر چوقولی میکردم و آخر هر جمله نُچ نُچ میکردم و لبهایم را گاز میگرفتم
ای کاش همیشه قبل از برگشتن به چراغ مواظب خودت باش نثارش میکردم
ای کاش قهرمان دفترچه خاطراتش میشدم و هر روز آپدیتم می کرد
ای کاش چراغ جادویم فقط یک خط تلفن داشت تا هم رنگ جماعت شویم
و بالاخره ای کاش عاشقم میشد ، حلقه را از گوشم باز و آزادم می کرد
ای کاش فردای روز آزادی وقت خداحافظی دخترک اشکی حرامم نمیکرد
ای کاش دخترک قبل از رهایی ام بلـد بود آرزو کند. حیف !
و حالا ای کاش دخترک روستایی هنوز هم هر روز صبح برای آبتنی به خلوت ترین جای رودخانه می آمد
ای کاش دخترک این بار هم تنها می آمد !
.......
ای کاش غول چراغ جادویی نبودم
ای کاش پیرزن وسواسیِ فقیرِ قُر قُرو پیدایم نمیکرد
ای کاش از اون غولهایی بودم که فقط و فقط سه آرزو را برآورده میکنند
ای کاش پیرزن هرگز آرزوی خوردن ته دیگ نداشت
ای کاش پیرزن عقدۀ شنیدم دوستت دارم را هم نداشت
ای کاش پیرزن قبل از آرزوی بوسیده شدن زیبایی طلب میکرد
ای کاش هر شب برای پیرزن شب جمعه نبود
ای کاش پیرزن قبل از مرگ آخرین همسرش قول میداد که هرگز عاشق نشود
ای کاش پیرزن خیانت را تجربه نکرده بود
ای کاش پیرزن بلـد نبود آرزو کند...

فنجون
 

جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۳
 

قسمتی از نجابتشون رو Caller ID تشکیل میده.
البته ببخشیدا ! به کسی بَرنخوره، خوب هرکسی تو زندگیش از یه چیزایی میترسه...

فنجون
 

یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۳
 

از زندگیم خسته شدم!  با یه نویسنده جدید صحبت کردم قرار شده توی داستان جدیدش من خدا باشم اونم از من قول گرفته که اگه معروف شد همه آرزوهاش رو برآورده کنم و بیامرزمش.

فنجون
 

پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۳
 

عزیزم سعی کن زیاد به ۹۸/۹ متر بر مجذور ثانیه شتاب گرانشی زیاد عادت نکنی، میخوام ماه عسل ببَرمت ماه رو از نزدیک ببینی.

اِممم!! . . . البته به شرطی که قول بدی دامن نپوشی !

فنجون
 

سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۳
 

شنا که بلدم ، پرواز هم یاد میگیرم با خیال روی تخت تمام پُل های پشت سَرم رو خراب میکنم...
 من چیستم..؟!

فنجون
 

پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۳
 

همیشه میگفت ترجیح میدم بعد از یه روز سخت کاری ، موقع برگشتن به خونه از دست فروشهای پشت چراغ قرمز برات گل بخرم تا یه دسته گل مجلل از یه گل فروشیِ باکلاس اونم برای چندمین سالگرد وجودت !

فنجون
 

یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۳
تنها در خانه...

همیشه دوست داشتم نظر یه لاک پشت هجده نوزده سال رو نسبت به داشتن خونه مُجردی بپرسم ولی ....

فنجون
 

چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۳
 

  "خوشحالم در عصری از تاریخِ علم زندگی میکنم که میتونم با یه آزمایش ساده پاکدامنی ام رو ثابت کنم. "

 
                                                                                                                         « حنا دختری در مزرعه »
                                                                                                                                چهار ماهگی !

فنجون
 

پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۳
بدون شرح !

دخترک به من گفتا چرا غمگینی؟!  پایبند کدام دلبرک سیمینی !؟

برجستم و آینه به دستش دادم. گفتم در آینه چه کس میبینی؟!

فنجون
 

چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۳
 

شعاع گردی چشمام نسبت به دید زدن انواع پاچه برمودا روز به روز داره کم میشه.
احتمالآ من فقط متمدن شده ام ...!

فنجون
 

جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۳
 

عزيزم من که بهت گفتم آدم چلوکبابی ميره با خودش صندلی نميبره ، خودت خواستی !!
حالا هر وقت خسته شدی بگو بلندشم.

فنجون
 

شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۳
 

به اندازه انگشتای دست چپم شايدم دو يا سه تا بيشتر خوب بود. تنها اشکالش این بود که آدم رو بین چهار تا جواب به شک مینداخت .

فنجون
 

سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۳
...!!

به علت برگشتن حس دل و دماغ برگشتم.
من وقعآ لذت میبرم اینایرو میبینم که برميگردن !

فنجون
 

دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۳
 

به علت فقدان وجود حسِ دل و دماغ از نوشتن معذورم.
ببخشید تا یه چند وقتی نمیتونم آپدیت کنم.

فنجون
 

شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۳
 

                                         س
                    س                                       س
                          س          ماهی          س
                               س                س

سال نو مبارک ...
امیدوارم که همگی سالٍ خوب و خوشی داشته باشید و هر سالتون بهتر از  سال قبل باشه.
پار سال که اصلآ سال خوبی نبود تا ببینیم امسال چطوره.
بهاری باشید...
                                      

فنجون
 

پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٢
YOU ARE ONE IN A MILLION

                  " شاید در دنیا یک نفر باشی


                                        ولی برای یک نفر دنیایی"

فنجون
 

جمعه ٢٤ بهمن ۱۳۸٢
 

حاضرم پاکترین و خالصترین احساسم رو نسبت به یه قوطی کمپوت آناناس ، با پاکترین ولی ناخالصترین احساست نسبت به یه غروب عاشقونه توی زیباترین ساحل خیالت عوض کنم.
به همین سادگی....!

فنجون
 

یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٢
 

به نظر من اگه تو سینماها قسمت خانومها و آقایون رو از هم جدا کنن دیگه نیازی به خاموش کردن چراغها نداریم...
اینجوری حتی میشه در کاهش مصرف ماتیک و افزایش درک فیلم توسط مخاطبین ردیف آخر تاثیر بسزایی داشت. (!)

فنجون
 

دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٢
 

باز خیالش از هر بابتی آسوده است.
عذابِ وجدان برای پلنگِ سیاه غریبه است.
ماهی گوشتخوار در موردِ درستیِ رفتارش تردید ندارد.
مارِ زنگی خودش را بدونِ هیچ ایرادی قبول دارد.

شغالِ انتقادپذیری وجود ندارد.
ملخ،تمساح،کرمِ خوک و خرمگس  زندگی شان را میکنند و از این راضیند.

وزن قلب نهنگ صد کیلوست
اما از یک لحاظ سبُک است.

چیزی حیوانی تر از وجدان پاک در سومین سیارهً خورشید وجود ندارد.
(شیمبورسکا)

فنجون
 

پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٢
 

بهترین حالت زمانی اتفاق میوفته که خیلی خونسرد خیال کنی که در حال مسافرت با یه هواپیما هستی . اونوقت هر کاری که دلت خواست میتونی روی ورقهً امتحانت انجام بدی و براش یه توجیه منطق داشته باشی ... برای واقعیت بخشیدن به خیالاتت بهتره حرف زدن و زیر چشمی نیگاه کردن رو مثل سیگار کشیدن از کارهای ممنوعه بدونی در ضمن این رو هم یادت باشه که یه مهماندار به قدری میتونه مهربون نباشه که از اون بالا پرتت کنه پائین..!! 

فنجون
 

شنبه ٢٧ دی ۱۳۸٢
 

شب امتحان ریاضی...

اگر شخص A شخص B را دوست داشته باشد و شخص B شخص C را دوست داشته باشد دلیلی نداره که A شخص  C رو دوست داشته باشه...!!


    =>  پس نتیجه میگیریم این رابطه یک رابطۀ تراگذاری یا تعّدی نیست.

 

فنجون
 

شنبه ٢٠ دی ۱۳۸٢
جایی به اسم وجدان...

بعضی وقتا آدم نمیتونه نسبت به بعضی از سئوالها بیشتر از یک یا دو بار صادق باشه!       (از استثناجات و مقاومت هوا صرف نظر شود ! ) 
                   "  ببینم تو قبل از من هم . . . . . . . ؟؟!!  "

فنجون
 

دوشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٢
چشمها را بايد شُست (فکر کنم زيادی شُستم)

آآآخــی !!  نیگا کن ببین چه تمساح نازیـــه !  نیگا چه ناز میخنده !
آدم دلش میخواد بغلش کنه و لوپش رو گاز بگیره..

فنجون
 

پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٢
 

دیگه حتی به خاک هم نمیشه اعتماد کرد .
حتی اگه چیزی برای از دست دادن وجود داشت. . . 

 

فنجون
 

پنجشنبه ٤ دی ۱۳۸٢
 

آآآخــــــــــی !!   حیونکی پاپا نوئل !  دلم براش میسوزه . . .
آخه امسال یادم رفت شومینه رو خاموش کنم . از پار سال تا حالا هم یادم رفته جورابامو بشورم .

                 --------------------------------------------------

فنجون
 

یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٢
 

ای روزگار!  کاشکی تو هم کپی رایت داشتی.
از تکرار خسته شدم...!!

فنجون
 

دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٢
 

یه چیزی رو میدونی؟ اینکه تازگی فهمیدم تو تنها دلیل بودنی.
فقط موندم که چطوری این هیفده هیجده سال گذشته رو توجیه کنم !!
به چیزی که شک نکردی ؟!

       ---------------------------------------------------------

  به اين کلــــیپ هم يه نيگا بندازين

فنجون
 

چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٢
 

یه مدتی بود شایعه شده بود که تمبرهایی که روی پاکتهای نامه میچسبونن باعث ابتلا به بیماری ایدز میشن (بله درست شنیدید،ایدز!). یعنی وقتی فرستندهً نامه پشت تمبر رو با زبونش لیش میزد، ویروس هیو یا همون HIV از طریق تماسِ تمبر با زبون به طرف منتقل میشد. ( آخ آخ آخ . . )
منم از اونجایی که پترُس فداکار بودم و دنبال سوراخ سَد میگشتم ، فردین شدم و برای مبارزه با این عمل بی تربیتی پس از انجام کلی آزمایشات و تحقیقات طرحی رو ارائه کردم .
طبق این طرح قرار شده بود که کنار هر صندق پست یا پست خونه ها یک یا چند نفر رو که به این بیماری آشنا هستن رو بزارم که به کسایی که میخوان نامه پست کنن و تمبر بچسبونن کمک کنن (آدم دو بار که نمیگیره).
این طرح چندتا فایده داشت :   1-پیشگیری بهتر از درمان است. . . 2-ایجاد شغل  . . . 3-امیدوار شدن بعضی از افراد به زندگی. . .4-ایجاد انگیزه برای پست کردن نامه به عبارت دیگه کاهش دل تنگی در اچتماع. . . 5-همچنین این کار باعث میشد جوونها سر گرم بشن و کمتر طرف سیاست برن !!. . . 6-جذب توریست!!! (با شما نبودم)
ولی خوب متاًسفانه به دلیل کمبود شغل بعضی از افراد حاضر بودن هر کاری بکنن واسه همین بود که این طرح تصویب نشد .
من نمیدونم چرا با این همه نبوغ و خلاقیت تا حالا حروم نشدم؟؟!!

فنجون
 

پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٢
 

وقتی بارون میاد دوسش دارم.

وقتی بارون میاد صداش رو هم دوست دارم.   اونم منو دوست داره، خودش بهم گفت.

وقتی شبا بارون میاد آسمون قرمز میشه.          آسمون !  دلت بگیره قرمز میشی؟

ولی من وقتی دل بگیره آسمون میشم.

وقتی هم آسمون میشم همه دوسم دارن.

دوست دارم دوسم داشته باشن.         اینو خورشید بهم گفت.

خورشید رو هم...

                         کاش همیشه بارون بیاد......

فنجون
 

چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٢
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ،
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
                           
                  در نهانخانهً جانم گل یاد تو درخشید.
                            باغ صد خاطره خندید ،
                            عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم.
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
 من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام .
بخت خندان و زمان رام .
خوشهً ماه فرو ریخته در آب ،
شاخه ها دست بر آوردهً مهتاب.
شب و صحرا و گُلُ و سنگ ،
همه دل داده به آواز شباهنگ.

یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن !
آب ، آئینهً عشق گذران است ،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است !
باش فردا که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن !
با تو گفتم : حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی ! من نرمیدم ، نگسستم.
باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم !
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم !
حذر از عشق ندانم.               سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت !
مرغ شب نالهً تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید ک دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.       نگسستم،نرمیدم ...

رفت در ظلمتِ غم آن شب و شبهای دگر هم !
نگرفتی دگر از عاشقِ آزرده خبر هم !
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!
                                بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

 

 

فنجون
 

جمعه ٧ آذر ۱۳۸٢
 

خوشحالم که تا حالا تونستم توی زندگیم آدمی تاًثیر گذاری باشم تا تاًثیر پذیر.
و همین طور خوشحالم که تونستم آدم منطقی باشم و این مسئله رو قبول کنم که بعد از عرق هیچی مثل سیگار نمی چسبه.

فنجون
 

سه‌شنبه ٤ آذر ۱۳۸٢
 

چه قدر سخته آدم رو بندازن تو آتيش که تا سر حد مرگ بسوزه بعد بذارنش تو هوای سرد کنار يه پُل تا از سرما یخ بزنه و ذره ذره جون بده .
  تازه اینجاست که رسیده به اون خط راستِ با اون بوق ممتدِ ...  
                      /\/\/\/_________ . . . .

فنجون
 

پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٢
 


 چی میشد دین جونمون به یه ذره اختلاف ساعت رضایت میداد و جای افطار با سحر رو با هم عوض میکرد که الان این بندهً حقیر شرمندهً هزار و هشتصدتا فقیر نمیشد...!! (روزی ۶۰ تا )
حالا امسال که گذشت ولی سال دیگه اگه همینطوری پیش بره احتمالآ با هاچ زنبور عسل قبل از اذان ظهر میرم دنبال مامانش بگردیم . 

 

فنجون
 

سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٢
 


الــــــــــوووووو . . . .  یک. . دو . .سه ..!! (تا ده بلدم بشمرم  )    صدا میاد؟؟
پرشین بلاگ جون؟!  کجایی پسرم؟؟ 

فنجون
 

سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٢
 

اينم سرنوشت دوتا پرنده عاشق که توی آسمون آرزوها پر کشيدن ولی به دليل شرايط نامناسب جوی و جاذبه ماه (چه ربطی داشت؟!) با مغز اومدن رو زمين  . آهای جوونا عبرت بگيريد ، آدم بايد آدم باشه ، کم برين پيتزا بخوريد ،. . . . 

 

فنجون
 

پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٢
 

در مورد خاطرات باید خیلی مراقب بود وگرنه اکنون رو برای به خاطر سپردن از دست میدیم !

فنجون
 

جمعه ۱٦ آبان ۱۳۸٢
 

گاهی اوقات رنگها میتونن حامل پیامها و احساسات درونی آدمها باشن که شاید هیچ وقت نتونن اونها رو به زبون بیارن و بیان کنن يا حتی از کسی بشنون.
                     
                       (عزیزم! بی زحمت خیلی دوست دارم )

فنجون
 

چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٢
 

-مهم نیست کجایی و چطوری و برای چی هستی مهم اینکه خودت از زندگیت راضی باشی.
-تجربه کن ! هر چیزی رو که میتونی به جز بعضی چیزها رو تجربه کن . 
                                     اینها رو به من گفت و وقتی خواب بود از پیشش رفتم . . .

فنجون
 

پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۸٢
 

-آقا ببخشید شما ترم اولی هستید ؟؟
-بله، چه طور مگه؟!
-هیچی همینطوری !  فقط لطفآ از این به بعد اگه خواستید برید دستشویی خوب نیگاه کنید ببینید عکس اون آدمک روی دَر شلوار پوشیده یا دامن . .
-آخ آخ ببخشید  ( ولی خودمونیما چه قدر آدم با ظرفیتی بود دفعهً پیش طرف جیغ زد)

فنجون
 

جمعه ٢ آبان ۱۳۸٢
 

سلام

خوفين؟؟  باور کنيد اصلآ روم نميشه تو وبلاگتون نيگاه کنم!   شرمنده. . .!

هفته ديگه ميام حسابی Update (آپديت) ميکنم  ( هنوز آپديت ميکنم پس هستم)

دکارت هم وبلاگ داشت؟!؟         فعلآ  بای بای. . .

فنجون
 

یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٢
 

امسال قرار بود جايزه نوبل صلح رو به من بدن ولی ديشبش با يه راننده تاکسی تو استکهلم دعوام شد و قضيه منتفی شد   ولی بهتر شد که به من ندادن فکر نميکردم جايزش چندتا ميکروفون باشه .   

فنجون
 

جمعه ۱۸ مهر ۱۳۸٢
 
تناسخ : عبارت است از خارج شدن روح از کالبدی و داخل شدن آن به کالبدی دیگر (البته به اعتقاد فرقه ای که به اونها تناسخیه میگن)  اعتقادشون اینکه اگر آدم خوبی باشی روحت به بدن آدم عاقل و درست و حسابی میره و راحت به زندگی ادامه میده ولی اگر بد باشی روحت به بدن حیوان یا حشره ای میره و درد و سختی میکشه. یعنی یه جورایی روح خاصیت پایستگی داره و آدم سزا و پاداش کارهای خودش رو همینجا میگیره.
وقتی فکر میکنم که اگر یه همچین چیزی واقعی بود تمام بدنم کوفته میشه. البته در این که من آدم خوبی هستم هیچ شَکی (یقینی) نیست . فقط فکر اون جارو میکنم که آخه این جور جاها که حساب کتاب نداره !  اومدیم و ما یه عمر خوب زندگی کردیم بعد پروندهً اعمال ما با یکی دیگه عوضی شد و من ِ بیچاره شدم ســوسک... حالا بیا و درستش کن!
فکرشو بکن صبح تا شب بدونِ هیچ گونه سرگرمی تو خونت بمونی شب هم که میای بیرون باید با دمپایی جَر و بحث کنی و دلیل براش بیاری که اومدی بری دست به آب
خوب دیگه من برم حموم دو سه تا دوست پیدا کنم. . .  

 

فنجون
 

پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٢
 
یه سقف ابری، یه خورشید خجالتی با یه دنیای نمناک و خیس تر از آب پیاز و یه عالمه غریبه اونم بدون زیرنویس فارسی آدم رو یاد تونل وحشت شهربازی میندازه که وقتی ازش میای بیرون و فرق بین تاریکی و روشنی رو تشخیص میدی از این که ترسیدی خندت میگیره و در به در سراغ دستشویی رو میگیری که کار خراب تر از اینا نشه. . .  

 

فنجون
 

پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٢
 

ای بابا! دانشگاه دانشگاه که میگفتن این بود؟؟!! ما رو باش چی فکر میکردیم و چی شد !
نه صبحها سر صف وای میستن ، نه از جلو نظام میگن ، نه ناخونامونو با موهامونو نیگاه میکنن  تازه وقتی هم دیر میری سر کلاس هیچ کی نیست بهت فحش بده ، زنگ تفریحها هم هیچ کدوم از دوستات رو پیدا نمیکنی . بدتر از همه هم اینکه یه عالمه جنس مخالف میاد سر کلاسمون ، نمیگن شاید ما بخوایم لباس راحت بپوشیم
ولی خوب قشر تحصیل کرده شدن هم این دردِسرها رو داره.

فنجون
 

جمعه ٤ مهر ۱۳۸٢
بزن بريم...

خوب دیگه منم رفتنی شدم (خدا همه رو بیامورزه) البته رفتن من از اون رفتنا نیست فکرای بد نکنید.
دوست جونام من دارم یه مدتی برای تحصیلاتِ عالیه میرم آمل زندگی کنم . دارم میرم راه و رسم زندگی کردن و روی پای خودم وایسادن و مرد شدن رو یاد بگیرم  مثل یه جوجو که وقتش رسیده پرواز رو یاد بگیره ، که ذوق و شوق پرواز بهش قدرت و جرئتِ ادامه دادن میده و ترس زمین خوردن و درد کشیدن غمگینش میکنه.
 any way آخ ببخشید یعنی به هر حال هر بدی خوبی از ما دیدن به بزرگواری خودتون به کسی نگید تا من برگردمو جبران کنم   
انشاءا.. که هموتون شاد ، موفق و سلامت باشید و روزگار به کامتون بگذره  قبول؟؟
از بچه های آمل هم التماس دعا داریم
تا دفعهً بعد که برگردم خداحافظ. . . . . .     

فنجون
 

پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۸٢
 

(برای همگانی شدن و متناسب بودن این وبلاگ با هر سن و سالی هیئت رئیسه فنجــــــون تصمیم گرفته بدون اعمال سانسور اقدام به پخش برنامه های کودک بکنه)

علی کوچولو
                   یه مرد کوچک
                                     میخواد بره دشت
                                                              بدونِ یه اشک
علی کوچولو
                   تو قصه ها نیست
                                            مثل منو تو از اون لوسا نیست
نه قهرمانِ نه خیلی ترسو
                                      نه خیلی پر حرف نه خیلی کم رو

 خونشون در داره در ِ خونشون آیفون داره . . حیاط داره . .  ایوون داره

اتاقش طاقچه داره . . . باغچه داره
                                                باغچه ای داره گُل گُلی توی حیاتش بلبلی
     
                               لـای. .  لـای. .  لـای   
                                                                      چه خوشگل شدی امشب 

کوچولوهای عزیز سلام ، امیدوارم که از برنامهً امروزتون لذت برده باشین.
تا برنامهً دیگه لای لای. . . 

 


 

فنجون
 

سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳۸٢
اول. . .

                           این عکس ماله دو ساله گیمه          

اصلآ من از بچگی عاشق اين بودم که اول بشم 

فنجون
 

یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٢
 

عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیدم ز ره غبارآلود
نگهم پیشتر ز من می تاخت
بر لبانم سلام گرمی بود
                                                                                                              

                                                                                                    (فروغ خانوم)

 

فنجون
 

جمعه ٢۸ شهریور ۱۳۸٢
 

فردا به سلامتی ، روم به دیوار ، گُلاب به روتون ، گوش شیطون کور ، موش تو سوراخ نمیرفت سراغ کدخدا رو میگرفت دارم میرم شمال .
(چی شد؟! ناراحت شدی دارم میرم؟؟  نه بابا غصه نخور میرم یکی دو روزه بر میگردم )
خلاصه اینکه این مدتی که نیستم مواظب وبلاگم باشیدا خوب؟  با هم دیگه هم دعوا نکنید، دست به گاز هم نزنید و بچه های خوبی باشید تا من برگردم.
امری ، فرمایشی چیزی ندارین؟؟ برم؟
باشه رفتم. . .  خلاصه اگه دیگه منو ندیدید (عینک بزنید) حلالم کنید . . .
  All به  Bye Bye 

                                                         

فنجون
 

سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٢
 

کاش دردهای آدما هم مثل بعضی چیزای دیگه قابل قرض دادن یا قرض گرفتن بود. اون وقت بهت قول میدادم تا آخر عمرم زیر بار ِ قرضهات بمونم. . .

فنجون
 

دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٢
 

تا حالا کليسا نرفته بودم که بالاخره رفتم ، حالا ديگه من دو سه تا پيرهن بيشتر از تو دارم  ولی خوب بچهً خوبی بودم پارشون نکردم .

فنجون
 

چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٢
مترسک

یه بار به مترسکی گفتم: "حتمآ از وایسادن تو این دشتِ خلوت خسته شدی"    گفت: " لذتِ ترسوندن عمیق و پایدار ِ ، من از اون خسته نمیشم"
یه کم فکر کردم و گفتم:  " درسته؛ چونکه من هم مزهً این لذت رو چشیدم"
گفت: " فقط کسانی که تنشون از کاه پُر شده این لذت رو میشناسن"
اون وقت من از پیش اون رفتم و ندونستم که منظورش ستایش من بود یا خوار کردنِ من .
یک سال گذشت و تو این مدّت مترسک فیلسوف شد .
هنگامی که باز از کنار اون میگذشتم دیدم دو کلاغ دارن زیر کلاهش لانه میسازن.
(نجف دریابندری)
 

فنجون
 

دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٢
 

کاش ماشین زمان وجود داشت من برمیگشتم به زمان خودم.
بیچاره دایناسورهام ،  حتمآ الان تو عصر یخ بندان دارن از گشنگی منقرض میشن.

فنجون
 

یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٢
 

اگه سرما بخوری ، سرفه کنی و گلو درد بشی  اگه سرت درد بگیره و نتونی رو پاهات وایسی بعد بگی دارم میمیرم از صنعت مبالغه استفاده کردی . البته بدون در نظر گرفتن موقعّیت جوی . . !!
تا تو باشی دیگه در ِ یخچال رو باز نذاری .

فنجون
 

پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٢
 

حیف شد !    اگه صفحه دوم شناسنامم جا داشتا یه تیم فوتبال ویژه بانوان راه مینداختیم .
اینجوری هم مردم به ورزش کردن تشویق میشدن هم یه چند نفر بودن من ِ پیرمرد رو آخره عمری تَر و خشک کنن . . .

فنجون
 

چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٢
 

این هم از نتایج کنکورهای امسال
ولی هر چی گشتم عکسم رو بین نفرات اول تا سوم ندیدم  البته یکی بود کپی خودم بودا ، ولی هر چی فکر میکنم میبینم من تا حالا عکس با روسری ننداختم
ولی خوب امسال که قسمتمون نشد ولی سال دیگه از خجالتتون در میام  قبوله؟
تازه من امسال قبول نشدم که پایهً درسیم قویتر بشه   ( ببخشید دیگه بهونه پیدا نکردم  )
راستی پنج شنبه هم جلسهً بچه های وبلاگ نویس و وبلاگ خونها  توی پارک ساعی هستش.
اگر دوست داشتید بیشتر بدونید به اینجــــــــــا سر بزنید.

فنجون
 

شنبه ۸ شهریور ۱۳۸٢
 

-یه روز یه مار ِ عاشق یه مار دیگه میشه ، بعدش بعد از سه چهار سال میفهمه که طرف شیلنگه بوده    .
-هِر هِر اصلآ هم خنده نداشت 
-بله خوب منم اگه مار بودم بعد از سه چهارسال هم شکست عشقی داشتم خوب معلومه که نمی خندیدم   میرفتم راجع به شیلنگ شعر میگفتم

فنجون
 

چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٢
 

امروز به استادیوم آزادی اومدیم تا گزارشی داشته باشیم با تماشاگران مسابقهً والیبال بین تیم های ایران و اسلواکی و از نظرات این افراد نسبت به بازی مطلع بشیم،  با ما باشید. . .
- سلام ، حال شما خوبه؟
- سلام ، به تو چه؟ مگه مریضی حال منو میپرسی؟
- بله    .  آقا شما بازی رو دیدید ؟ به نظر شما چطور بود؟
- بلــــه من تونستم آخرای بازی رو ببینم چون وسطای بازی داشتیم شطرنج بازی میکردیم که خوابم برد . . . از نظر من که خیلی خوب بود هر دو طرف لباسای خوشگلی پوشیده بودن ، یکی از داورها هم زن بود که یه پرچم دستش بود هی بای بای میکرد ولی من اصلآ تحویلش نگرفتم .
- محیط ورزشگاه رو بعد از بازسازی چطوری دیدید؟؟
- با چشم ، البته ما شانس آوردیم با خودمون صندلی برده بودیم و گرنه باید رو زمین میشستیم.
- حالا به نظر شما سرویس های ایاب و ذهابی که برای تماشاگران در نظر گرفته شده بود چطور بودن؟ جواب گو بود؟
- ایام ذهاب هم خوبن ، سلام میرسونن
- نه منظورم سرویسهای رفت و آمد بود؟
- آهــــــــان  خوب دادش مثه آدم بگو دیگه ، چرا اتو کشیده حرف میزنی !؟ . . .  آره اونام خوب بود ، موقع اومدن که راحت اومدیم فقط دو سه بار از شیشهً ماشین پرت شدیم بیرون ولی اینقدر خندیدیم که نگو  ، حالا موقع رفتن هم خدا بزرگِ
- بله ممنون از اینکه وقتتون رو به ما دادین  ، لطفآ اگر انتقادی یا پیشنهادی در مورد مسائل اجراییِ بازی ها برای مسئولین دارید بگید تا در مسابقه های باقیمونده اونها رو مورد توجه قرار بدن؟
- راستش من میخواستم از مسئولین خواهش کنم که قسمت ورزشیش رو زیاد کنن و به مشکلات جوونها مثل مسکن ، ازدواج ، اعتیاد و تلفن بپردازن . . . بعدش دیگه اینکه؛ این لولهً آب جلوی خونهً ما ترکیده همهً خونهً ما رو آب ور داشته ، خونهً ما الان شده آکواریوم   میخواستم خواهش کنم اگه میشه یه مدرسهً غواصیِ خوب به ما معرفی کنن   

فنجون
 

چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٢
مثل دو تا گُل. . .

اين نقاشی رو آقا مهتی ۸۹ ساله از مريخ برامون فرستادن .

آقا مهتی من خيلی نوکرتم  من خيلی دوست دارم ، به سادگی همين گُلا  

فنجون
 

سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٢
 

- ببینم تو چه قدر به حرفهای من اعتماد داری ؟؟؟ 
- آخه اینکه پرسیدن نداره ! خوب معلومه که خیلـــــــــــــــــــــــــی
- خوب مثلآ اگه الان بهت بگم شب ِ در صورتی که روز باشه تو بهم چی میگی ؟!
- هیچـی ، میرم قُرصاتو میارم 
-

فنجون
 

جمعه ۳۱ امرداد ۱۳۸٢
 

فال حافظ :

دیروز وقتی داشتم تو یکی از پياده رو های شلوغ با کلی مغازهای جور واجور راه میرفتم چشمم خورد به یه پیرمردِ فال فروش، منم دهنم آب اُفتادو یه فال خریدم خوردم. نه ببخشید یعنی خوندم .
آخه با اینکه اعتقاده چندانی به فال و این حرفا ندارم ولی بعضی وقتا هوس میکنم یه فال بگیرم ... نمیدونم چرا؟  شاید به خاطرِ شعرهاشه ، شاید هم به خاطره. . .
ولی خوب فال دیروزم این بود :
فکر بلبل هم آن است که گل شد یارش
                                  گل دراندیشه که چون عشوه کند در کارش
دل ربائی هم آن نیست که عاشق بکشند
                                  خواجه آنست که باشد غم خدمتگارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
                                  هر کجاست خدایا به سلامت دارش

تفسیر: مال بسیار بدست خواهی آورد آنرا هدر خواهی داد و دوباره بدست خواهی آورد . در کارها فکر میکنی که فردا چه خواهد شد مردّد نباش و به الله توکل کن . . . . . . 
تفسیر خــودم: ای صاحب فال . . . خوفی؟!
شما به احتمال زیاد آپاندیس دارید و باید دندونِ آسیابتان را رودکانال کنید (چی هست ؟؟ ) . به خـــدا توکل کنید و همیشه online بمانید.
راستی غذاتو گرم کردم گذاشتم تو یخچال اومدی خونه دوباره گرمش کن بخور .

فنجون
 

سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٢
 

پاشو پاشو حاضر شو که بريم ..... فقط روزه اول رو باهات می آم بعد ديگه خودت برو

راستی سره کلاسم تخمه نخوری يا خوب؟  زنگ شيشم هم زياد واسه من قيافه نگير  خوف؟  

به سلامت  خوش بگذره.

فنجون
 

سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٢
 

روزه زن رو به تمام مردها تبریک میگم   چون اونقدر مرد نبودن که یه روز هم واسهً مردها بزارن 
به هر حال روزه زن ، تولد امام خمینی ، و سالروز کودتای 28 مرداد بر همگان مبارک میگم  ( این سه تا واقعه چه قدر به هم ربط دارنا  )
اذان مغرب ساعت20:11 اذان صبح فردا بعد از صبحانه میباشد .

فنجون
 

یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٢
 

سلام   خوفی؟
من خوفم
می خواستم بگم کسایی که کامپیوترشون ویروس W32.Blaster  رو گرفته (همون ویروسی که باعث shut down شدن کامپیوتر میشه)  میتونن با گرفتن فایلی که لینک اون رو این زیر گذاشتم ، ویروس رو پاک کنن.
http://securityresponse.symantec.com/avcenter/FixBlast.exe

فنجون
 

شنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٢
 

من اگه کار بد انجام می دم فقط به خاطر تامین آیندهً شغلیم هستش،چون می خوام وقتی مُردم برم جهنم آتشنشانی باز کنم ، شاید هم با آدم خورهای آفریقا قرارداد بستم براشون غذای آماده فرستادیم.
اما فقط یه مشکل دارم . . . اونم اینکه: می ترسم از درسام بی اوفتم   

فنجون
 

پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٢
 
آقاهه:   میشه فردا صبح صبحانه رو با هم بخوریم ؟؟!!
خانومه:   بله عزیزم . . . چرا که نه  
آقاهه:   بهتون زنگ بزنم ؟! ... یا بیدارت کنم..؟؟
خانومه:   اِوا..... بی شـــــــعــور
فنجون
 

چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٢
 

یه حرف مردونه:                    رخت ها را بکنید
                                                                        آب در یک قدمی ست
    پلاژِ خانوم ها صد متر پائین تر ِ 

فنجون
 

یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٢
 

حالا نمی شد اون قدیما آدم و حوا دندون روجیگر می ذاشتن و سیب نمی خوردن که ما الان مجبور نباشیم بیایم رو زمین و کنکور بدیم ؟؟!!
خوب حتمآ نمی شده دیگه...!  شاید دندون نداشتن ، اما نه اگه دندون نداشتن که سیب نمی خوردن، می رفتن آب سیب می خوردن.
 پس حتماً جیگرشو نداشتن  شاید هم داشتن، اما خوب علم پزشکی اینقدرا پیشرفت نکرده بود .

 

فنجون
 

شنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٢
 

ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند
                   اما باید بگردیم مقصر اصلی رو پیدا کنیم

فنجون
 

دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٢
 

چی شده؟  چرا ناراحتی؟   چرا اینجوری شدی؟؟
چیزی شده؟
می خوای بری ؟
می دونــــــــم  میخوای بری ولی بهونه نداری که بری، اما نمی دونی که رفتن بهونه نمی خواد، رفتن فقط یه جفت پا می خواد که به همه چی پشت پا بزنی و بری .............. رفتن فقط یه جفت چشم می خواد که باهاشون هیچی رو نبینی.
فکر این رو هم نکن که اگه بری چی به روزم می یاد. . . . .  منم یه جوری سر می کنم .
حالا هم برو همهً چیزایی رو که بهم دادی ازم بگیر، تو سفرت به دردت می خوره.
فقط بزار قبل از رفتنت یه چیزی بهت بگم..... می خوام بگم : هر جا که رفتی، راهِ برگشتش رو یاد بگیر . . . . . . . . . . . .  مـن همیـــن جـا مـی مـونـم. 

فنجون
 

جمعه ۱٠ امرداد ۱۳۸٢
 

-دل دادم که به من قلوه دهی               دل ندادم که به من ساندویچ دُلمه دهی. . .
-چیزه دیگه میل نداری؟؟

فنجون
 

دوشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٢
 

سلام:
بچه ها شماها جایی رو سراغ ندارین که خدمت سربازی بخره؟؟
آخه من یه دو سال خدمت دارم ، بعد دیدم به دردم نمی خوره گفتم بفروشمش .  آکبند هم هستا ، هنوز یه روزش هم نرفتم .
حالا اگه خواستن ســـــو ت بزنید !
مسخره نکنید سرتون میــــادا.....!

فنجون
 

یکشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٢
 

و اما جواب مسئله :
همون طور که می دونید زندانی باید یک اعتراف نامه می نوشت که صداقت اون ثابت بشه تا از مرگ نجات پیدا کنه ولی چیزی نوشت که هم از مرگ و هم از زندان رفتن نجات پیدا کرد.
و اما حالا ببینیم چی نوشته بود؟ اون توی اعترافش نوشته بود که :   " من فردا به دار آویخته می شوم "  (یا یه چیزی مشابه این).
این جمله کافی بود که اون رو نجات بده، چون اگه اون رو اعدام می کردن با توجه به شرطی که قاضی گذاشته بود اعترافش درست بوده و مأمور اجرای حکم به درد سر می افتاد چون زندانی راست گفته بود، و اگر هم زندانی رو به زندان می فرستادن چون اعدام نشده بود پس دروغ گفته بود و باید اعدام می شد، پس تنها راه آزاد کردن متهم بود.
بله خلاصه انجوری شد که زندانی آزاد شد و قاضی بنده خدا کف کرده بود lol  

فنجون
 

شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٢
 

يک مسئله   ف ل س ف ی  (حکم اعدام):


قاضی ها در طول دوران قضاوت خودشون توی  دادگاه ها و محکمه ها با متهم های گوناگون و آدم های مختلفی برخورد میکنن که یکی از این متهم ها می تونه یک فیلسوف باشه.
یه روز یه قاضی توی دادگاه به یکی از همین متهم ها که ادعای فیلسوف بودن میکرد و کبادهً فلسفه و منطق رو می کشید برخورد می کنه و همین مسئله بود که قاضی رو اذیت میکرد ، به خاطر همین هم قاضی تصمیم گرفت یه درس حسابی به این متهم بده و ارزش راستی و صداقت رو به اون بفهمونه، به خاطر همین هم تصمیم می گیره که به اون یه فرصت بده، به اون میگه: اگر قبل از اینکه حکم اعدام رو برای تو اجرا کنیم و اعدامت کنیم، یک اظهاریه بنویسی که یه حقیقتی رو بیان کنه و راستی و صداقتش ثابت بشه و راست گفته باشی به جای اینکه اعدامت کنیم فقط 10 سال می ندازیمت زندان ولی اگر دروغ باشه سریعآ اعدامت می کنیم.
خلاصه متهم هم قبول می کنه و صبح روز اعدام اون اظهاریه ای رو که نوشته بود به مأمور اجرای حکم می ده و بعد از اینکه مأمور اون اظهاریه رو می خونه سریعآ و با عصــبانیت دستور می ده که دست و پای متهم رو باز کنن و اون رو به کلی آزاد کنن. . .؟؟!!
حالا به نظر شما متهم توی اظهاریه چی نوشته بود که باعث آزادیش شد؟


(از مارتين کوهن)
جواباتونو برفستین به آدرس: طهران، صندق صداقات. . . ! 
بعدشم فردا خودم جوابشو می گم 

فنجون
 

جمعه ۳ امرداد ۱۳۸٢
 

در دنیا اگر صدایی بماند
اگر سرودی بماند
اگر کلمه ای بماند
صدای انسان
سرود انسان
در این کلام است
عشق من . . .

فنجون
 

پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٢
 

بعضی جاها مثل شايد بايد  زيادی از آدم خوب تعريف می کنن  

حالا مام بعدن ازشون تعريف ميکنيم

فنجون
 

سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٢
 

سید خندان ..... سیدخندان یه نفر ............ سید خندان نبود؟؟  رفتیما...؟!
سید خندان از اتوبان با موزیک زنده؟
می بینید تو رو خدا..؟    دیدم وبلاگ نوشتن واسه من نون و آب نمی شه گفتم بیام رو ماشین کار کنم بلکه شانس زد و کنکور قبول شدیم رفتیم زاپن ...!
البته یه سرایی هم به فکرم زده ها  (یا بر عکس ) <:
میخوام از دوستانی که علاقه مند اند  که Link  وبلاگشون رو بذاریم رو فنجون ماهیانه یه مبلغ نا چیز حدودا  10000 $ به عنوان شروع واریز کنن به شماره موبایل من که انشاا... به مدد الهی یک همکاری دوستانه و تازه رو آغاز کنیم.
و یه چیزه دیگه: البته تعریف از خود نباشه ها ,  مثلا همین خمبرچیک که کنار صفحه می بینید ,  کلی از من خواهش و گریه زاری کردو کلی پول دادو سه چهار بار هم منو برد بیرون برام بستنی خرید با بادکنک ولی من قبول نکردم که :|    چون مدارکش کامل نبود  , کارت پایان خدمت نداشت , ولی دیگه بعد از کلی رفت و آمد قبول کردم و دل یک بنده خدا رو شاد کردم   ( خمبرچیک جان اگه اینارو خوندی جونه من به روی خودت نیاری یا ....  خوب؟ )
خلاصه بدین وسیله و با کلیه این تفاسیر از علاقه مندان در خواست می گردد که در صورت تمایل با واریز نمودن پول و فرستادت یک قطعه فتوکپی از جلد شناسنامه ,  دو قطعه عکس رنگی از  Jenifer lopez و مشخصات دقیق از قبیل رنگ چشم ,  دور کمر , دیشب چی خوردی؟ و استقلالی هستی یا چی؟ به ایمیل من این امکان را به خود بدهید که خیلی باحاله...!      
 با تشکر دفتر امور کلاه برداری شرکت فنجون (سهامی خام)

فنجون
 

سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٢
 

سرم درد می کنه            دلم هم شیرینی تر می خواد با دوغ  ِِِِ   فکر کنم خبریه  :">
 نمی دونم چه خبری ولی خدا کنه هر چی هست سالم باشه 


 

فنجون
 

دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٢
 

روزها را نمیشناسم
             و در انتظار آمدنت ,
بهارها را شماره می کنم
ای سبز چشم من
                   اینک چهار فصل
دیریست رفته اند.
پس در کدام روز
                  در قاب خاطرم
" تصویر" میشوی.

فنجون
 

دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٢
 

اگه...

می خوام یه چیزی  بهت بگم ,  ولی هرچی می خوام خودم و نیگر دارم و نگم  می بینم نمیشه...
می خوام بگم هرجا که بری باهات می یام  , اگه نقش قصه ها شی, مه روی قله ها شی  ,  بری یو از من جدا شی ,  بازم من می خوامت.
اگه آسمون شی پرنده می شمو توی دلت غرق می شم ,  اگه دریا بشی ماهی می شمو تو اوج چشمات پرواز میکنم , اگه بارون بشی کویر می شمو منتظر میشم تا بباریو با دستات بهبم زندگی بدی  , اگه شمع بشی پروانه می شمو پا به پات می سوزمو آب می شم 
فقط تو رو جونه هرکی دوست داری بهم بگو دستشویی کجاست , دستم به جورابت  دیگه چشمام جایی رو نمی بینه 

 

 

فنجون
 

جمعه ٢٧ تیر ۱۳۸٢
 

خودم:

به به سلام:
حاله شما؟......خیلی خوش امدید .... صفا اوردید به وبلاگ خودتون :) .... ببخشید که اینجاها به هم ریختسا <":  آدم بچه کوچیک داشته باشه همینه دیگه lol
خوب حالا یه کم از خودم براتون بگم  :
من پسری هستم 17+1 ساله , مقیم تهران ,  دارای  آب , برق , گاز , تلفن  و مشرف به دریا  با موهای بلوند و چشمای سبز تازه همه بهم میگن  صدات از پشت تلفن مثله گوگوشه  ( اوا خاکه عالم ....! )
جهت اطلاعات بیشتر با خودم تماس بگیرید....

فنجون
 

پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٢
 

تاريخچه ی يک فنجون :

 

یادش بخیر... 4 5 میلیون سال پیش تو یه شب سرد و برفی زمستون بود که این اتفاق افتاد........!
همون موقه که انسان اولیه کناره شومینه نشسته بود و داشت با چنگال چایی میخورد و با خانومش راجع به آینده بچه هاشون , دایناسوره همسایه  و نظریه نسبیت انیشتین صحبت می کردند که بعد از گذشت 3 4 سال و تموم شدن چایی ,  آقای انسان اولیه یک نیازه اساسی تو زندگیش و جهیزیه خانومش احساس کرد و تصمیم گرفت هر جوری که شده برای این نیازش یه پاسخ تو طبیعت پیدا کنه !
که اینجوری چاییشو زودتر تموم کنه و بگه :  اول
ولی خوب این بهونه بود :>  می خواست با پیدا کردن این وسیله دیگه مجبور نباشه بشینه کناره خانومه انسان اولیه و به قور قورای اون گوش کنه  ( از اینجا میشه نتیجه گرفت قور زدنه خانومها ریشه ی  تاریخی و دیرینه داره و مطمئنا از قدیمیترین آثار تاریخیه که تو هیچ موزه ای تو دنیا پیدا نمی شه )   
خلاصه اینجوری شد که آقای انسان اولیه رفت سره کوچه یه دست فنجونه خوشگل خریدو برگشت خونه و زندگی شیرین میشود   D:
فنجون جان ورودت رو تبریک میگم...
 ( 26 / 4 / 1382 )

فنجون
 

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]