|
|
|
|
شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸
بدون مرز با من باش
یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧
می خواهم یک ذره بروم سر اصل مطلب! سهشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧
و قلبم را که تحریم کرده اند و مغزم ، که همچنان در راستای اهداف هسته ای فعالیت می کند. دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧
لطفا از این به بعد هر وقت خواستی تراوشات ذهنی ات را در مستراح اعصاب من تخلیه کنی به هوویت فکر کن که او بهترین سیفون هاست. یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧
تشنته؟
خوبیه آب این است که هم مرا می شوید و پاک می کند هم تو را. جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
می دونی، اگر قسمت ما از قسمت اون قسمت هایی بود که دلمون می خواست نه قسمتی بود نه قسمت کننده ای و نه قسمت برنده ای !
¤ نوشته شده در ساعت
۱۱:۱٢ ب.ظ توسط
فنجون حالا برو حال کن، بگو خوب حتما قسمت نبوده دیگه...!! منم میرم خودمو بزنم به خواب. صبح که بیدار شدیم قسمت قسمت می شیم. سهشنبه ۳ مهر ۱۳۸٦
با من غريبگی نکن
منو در گیر خودت کن یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦
هرزگی یعنی چه؟!
وقتی شیر آبـمان چکه می کند. وقتی بیوه زنه زشت همسایه را شب به شب ماشین های رنگارنگ به خانه می رسانند ، بلکه سر ماه که شد با صاحب خانه دعوایش نشود. وقتی دختر بچه ی پانزده شانزده ساله ای که با صدای نازک کرده اش با موبایلش حرف می زند و با نیم نگاه هر پسری که از کنارش می گذرد گوشه لبش را می مکد و چشمکی تحویلش می دهد. وقتی با لبخندی ، گوشه چشمی ، عزیزمی ، نوازشی و حتی سلامی عجولانه در راه پله گمراه می شویم. وقتی قدیمی ترین دوست دخترت را در بغل جدیدترین دوست پسرش می بینی ... وقتی هر چه قدر که می پیچانی ، پیچانده نمیشود . وقتی هنوز شیر آبـمان چکه می کند. شب بخیر! جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦
Get a life
وقتی بوسیدن ، در آغوش کشیدن و عشق بازی را به تنها هم خوابه ات تدریس می کردی و سعی می کردی که تنها شاگرد و تنها شاگرد اول کلاس باشد. یادت نمی آمد که روزی شاگرد بودی و غم دوریت کمر استاد شکست. -الان برای خودش استادی شده...!
شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦
ديره..... ديگه ديره!!
وقتی که دوری ، وقتی که نزدیک ... چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦
این روزها حداقل چیزی که یاد گرفته ام این است که برای اولین بار که کسی را می بینم یادم نرود بگویم فلانی هستم ، لبخندی زورکی تحویلش دهم و دستش را بفشارم !! به تکه کلام های تخمی اش هر هر و کر کر بخندم و صمیمیتم را به صورتش تف کنم.
شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦
The doll is not mine
منتظر می مانیم آنهایی که خوابند بیدار شوند.
¤ نوشته شده در ساعت
۱٠:٥۳ ب.ظ توسط
فنجون بیدار که شدند چیزهایی در گوششان پچ پچ می کنیم که شاید تا به حال در خواب هم از کسی نشنیده اند. حرفهایی که تکانشان می دهد . می گورخواندشان . تا دیگر هوس خواب نکنند. جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦
این روزها همچنان زندگی می کنیم
¤ نوشته شده در ساعت
٧:۳٤ ب.ظ توسط
فنجون زندگی می کنیم چون می دانیم که یک رسم است ، قانون است و چه بخواهیم و چه نخواهیم مجبوریم به اطاعت. زندگی می کنیم چون می دانیم روزی را یا رفتن است یا ماندن. ولی اگر می دانستیم کدام، زندگی را حتی تصوری نبود. زندگی می کنیم چون می دانیم آمدن هیچ کس که کی ، کجا یا چگونه بیاید دست خود او نبوده است ولی رفتنش را دستش داده اند. زندگی می کنیم چون چراغی در دلمان روشن است ، گرم مان می کند ، امید مان می دهد ، و حتی می سوزاند مان . زندگی می کنیم چون به دو دست ، یک قلب ، دو پا و یک مغز مصلح شده ایم. دستی که دستی به فشاریم ، قلبی که جایش دهیم ، پایی که دنبالش کنیم و مغزی که یادمان نرود کی و کجا دست ، پا و قلبمان بی اجازه چه گوهی خورده اند. زندگی می کنیم چون می دانیم آن جور نماند و این جور نیز نمی ماند و از این ستون به آن ستون فرج است . زندگی می کنیم چون خدایمان بالا سر است و هر چیز را بالاخره سر جایش قرار می دهد. حق را می ستاند ، می بخشدمان و با تاسف باید گفت که باز فراموش می شود چون خدایمان خدای مشکلات است ، خدای غم است زیرا نه در خوشی ها شریکش می کنیم نه در تردید انجام گناه با او مشورت. زندگی می کنیم چون از اول تا آخرش درس می گیریم و درس پس می هیم، درسی که یادمان نمی دهند ، جزوه و کتابی ندارد ، معلمی نمی بینیم و از اول تا آخر امتحان است و سرنوشت نتیجه و دست رنج آن. زندگی می کنیم چون می دانیم منتظرمان اند ، دوستمان دارند ، نگرانمان می شوند ، دعوایمان می کنند ولی در آخر ترک می شویم . زنگی می کنیم چون می دانیم شبهایی می آید که صدای دو نفس می شنویم و سری بر روی دستانمان سنگینی می کند. زندگی می کنیم چون که مجبوریم اطمینان کنیم . راست و دروغ را یکی بدانیم و هرگز نخواهیم فهمید ماه هنگامی که پشت ابر پنهان است کجا رفته هر چند که.... زندگی می کنیم چون می دانیم اگر نکنیم او ما را . زندگی می کنیم چون آخرش می گوییم مواظب خودت باش. همین؟! زندگی می کنیم چون زندگی ادامه دارد حتی وقتی تو نباشی... جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦
این روزها....
¤ نوشته شده در ساعت
۱:۱٤ ق.ظ توسط
فنجون این روزها خسته ام این روزها نیستم ، رفته ام ، یادی نیست مرا.... این روزها خسته از خنجر پشت خورده است مرا این روزها هر گوشه را یادیست مرا این روزها شب است انگار آری! این روزها حسرت و اندوه و غم و امید به فرداییست مرا این روزها می گویند که یک سال و اندی شده که این روزها شده است این روزها دلمان دل تنگه دل تنگی کردن است این روزها ، ای کاش که قلبمان دردی داشت ، خطر ایستادنش تهدیدی بود مرا این روزها پس خدایمان کجاست ؟ می بیند آیا؟ می شنود شاید این روزها امتحان می شویم ، امتحان پس میدهیم ، بلکه که انتخاب شویم که امیدی نیست مرا این روزها تکه های دلمان گم شده اند. زیر پای شما نیست آیا؟ این روزها روزه پاییزیست مرا. انتظار زمستان می کشم و به امید بهاری نو نفس این روزها آب باریکه مان، باریک تر است این روزها نا جوانمردانه رقابت می کنیم این روزها دلمان یخ زده است خورد شده ، گرمایی نیست مرا این روزها رک بگویم نیستم. در نزنید این روزها هیچ خبری نیست مرا این روزها از شما چه پنهان که خرواری غم و اندوه و افسوس است مرا این روزها می گویند که رفتن نوعی ماندن است!! راست می گویند. بروید که از ماندنتان سودی نیست مرا این روزها بگذاریدم و راحت بروید که دگر باری نیست بر دوش شما و انتظاری مرا پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۳
IDهای دخترهایی را که روی نیمکت نوشته شده است را تند تند و ندید پدیدانه یادداشت میکنم. سهشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۳
ی کاش غول چراغ جادویی میشدم جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۳
قسمتی از نجابتشون رو Caller ID تشکیل میده. یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۳
از زندگیم خسته شدم! با یه نویسنده جدید صحبت کردم قرار شده توی داستان جدیدش من خدا باشم اونم از من قول گرفته که اگه معروف شد همه آرزوهاش رو برآورده کنم و بیامرزمش. پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۳
عزیزم سعی کن زیاد به ۹۸/۹ متر بر مجذور ثانیه شتاب گرانشی زیاد عادت نکنی، میخوام ماه عسل ببَرمت ماه رو از نزدیک ببینی. اِممم!! . . . البته به شرطی که قول بدی دامن نپوشی ! سهشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۳
شنا که بلدم ، پرواز هم یاد میگیرم با خیال روی تخت تمام پُل های پشت سَرم رو خراب میکنم... پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۳
همیشه میگفت ترجیح میدم بعد از یه روز سخت کاری ، موقع برگشتن به خونه از دست فروشهای پشت چراغ قرمز برات گل بخرم تا یه دسته گل مجلل از یه گل فروشیِ باکلاس اونم برای چندمین سالگرد وجودت ! یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۳
تنها در خانه...
همیشه دوست داشتم نظر یه لاک پشت هجده نوزده سال رو نسبت به داشتن خونه مُجردی بپرسم ولی .... چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۳
"خوشحالم در عصری از تاریخِ علم زندگی میکنم که میتونم با یه آزمایش ساده پاکدامنی ام رو ثابت کنم. " پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۳
بدون شرح !
دخترک به من گفتا چرا غمگینی؟! پایبند کدام دلبرک سیمینی !؟ برجستم و آینه به دستش دادم. گفتم در آینه چه کس میبینی؟! چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۳
شعاع گردی چشمام نسبت به دید زدن انواع پاچه برمودا روز به روز داره کم میشه. جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۳
عزيزم من که بهت گفتم آدم چلوکبابی ميره با خودش صندلی نميبره ، خودت خواستی !! شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۳
به اندازه انگشتای دست چپم شايدم دو يا سه تا بيشتر خوب بود. تنها اشکالش این بود که آدم رو بین چهار تا جواب به شک مینداخت . سهشنبه ٩ تیر ۱۳۸۳
...!!
به علت برگشتن حس دل و دماغ برگشتم. دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۳
به علت فقدان وجود حسِ دل و دماغ از نوشتن معذورم. شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۳
س سال نو مبارک ... پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٢
YOU ARE ONE IN A MILLION
" شاید در دنیا یک نفر باشی
جمعه ٢٤ بهمن ۱۳۸٢
حاضرم پاکترین و خالصترین احساسم رو نسبت به یه قوطی کمپوت آناناس ، با پاکترین ولی ناخالصترین احساست نسبت به یه غروب عاشقونه توی زیباترین ساحل خیالت عوض کنم. یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٢
به نظر من اگه تو سینماها قسمت خانومها و آقایون رو از هم جدا کنن دیگه نیازی به خاموش کردن چراغها نداریم... دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٢
باز خیالش از هر بابتی آسوده است. شغالِ انتقادپذیری وجود ندارد. وزن قلب نهنگ صد کیلوست چیزی حیوانی تر از وجدان پاک در سومین سیارهً خورشید وجود ندارد. پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٢
بهترین حالت زمانی اتفاق میوفته که خیلی خونسرد خیال کنی که در حال مسافرت با یه هواپیما هستی . اونوقت هر کاری که دلت خواست میتونی روی ورقهً امتحانت انجام بدی و براش یه توجیه منطق داشته باشی ... برای واقعیت بخشیدن به خیالاتت بهتره حرف زدن و زیر چشمی نیگاه کردن رو مثل سیگار کشیدن از کارهای ممنوعه بدونی در ضمن این رو هم یادت باشه که یه مهماندار به قدری میتونه مهربون نباشه که از اون بالا پرتت کنه پائین..!! شنبه ٢٧ دی ۱۳۸٢
شب امتحان ریاضی... اگر شخص A شخص B را دوست داشته باشد و شخص B شخص C را دوست داشته باشد دلیلی نداره که A شخص C رو دوست داشته باشه...!!
شنبه ٢٠ دی ۱۳۸٢
جایی به اسم وجدان...
بعضی وقتا آدم نمیتونه نسبت به بعضی از سئوالها بیشتر از یک یا دو بار صادق باشه! (از استثناجات و مقاومت هوا صرف نظر شود ! ) دوشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٢
چشمها را بايد شُست (فکر کنم زيادی شُستم)
آآآخــی !! نیگا کن ببین چه تمساح نازیـــه ! نیگا چه ناز میخنده ! پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٢
دیگه حتی به خاک هم نمیشه اعتماد کرد .
پنجشنبه ٤ دی ۱۳۸٢
آآآخــــــــــی !! حیونکی پاپا نوئل ! دلم براش میسوزه . . . -------------------------------------------------- لطفآ به اينجــــا يه سر بزنيد . .بی زحمت اگه فهميديد جريان چيه به من هم بگيد یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٢
ای روزگار! کاشکی تو هم کپی رایت داشتی. دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٢
یه چیزی رو میدونی؟ اینکه تازگی فهمیدم تو تنها دلیل بودنی. --------------------------------------------------------- به اين کلــــیپ هم يه نيگا بندازين چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٢
یه مدتی بود شایعه شده بود که تمبرهایی که روی پاکتهای نامه میچسبونن باعث ابتلا به بیماری ایدز میشن (بله درست شنیدید،ایدز!). یعنی وقتی فرستندهً نامه پشت تمبر رو با زبونش لیش میزد، ویروس هیو یا همون HIV از طریق تماسِ تمبر با زبون به طرف منتقل میشد. ( آخ آخ آخ . . ) پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٢
وقتی بارون میاد دوسش دارم. وقتی بارون میاد صداش رو هم دوست دارم. اونم منو دوست داره، خودش بهم گفت. وقتی شبا بارون میاد آسمون قرمز میشه. آسمون ! دلت بگیره قرمز میشی؟ ولی من وقتی دل بگیره آسمون میشم. وقتی هم آسمون میشم همه دوسم دارن. دوست دارم دوسم داشته باشن. اینو خورشید بهم گفت. خورشید رو هم... کاش همیشه بارون بیاد...... چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٢
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ، یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم. یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن ! اشکی از شاخه فرو ریخت ! رفت در ظلمتِ غم آن شب و شبهای دگر هم !
جمعه ٧ آذر ۱۳۸٢
خوشحالم که تا حالا تونستم توی زندگیم آدمی تاًثیر گذاری باشم تا تاًثیر پذیر. سهشنبه ٤ آذر ۱۳۸٢
چه قدر سخته آدم رو بندازن تو آتيش که تا سر حد مرگ بسوزه بعد بذارنش تو هوای سرد کنار يه پُل تا از سرما یخ بزنه و ذره ذره جون بده . پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٢
سهشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٢
سهشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٢
اينم سرنوشت دوتا پرنده عاشق که توی آسمون آرزوها پر کشيدن ولی به دليل شرايط نامناسب جوی و جاذبه ماه (چه ربطی داشت؟!) با مغز اومدن رو زمين
پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٢
در مورد خاطرات باید خیلی مراقب بود وگرنه اکنون رو برای به خاطر سپردن از دست میدیم ! جمعه ۱٦ آبان ۱۳۸٢
گاهی اوقات رنگها میتونن حامل پیامها و احساسات درونی آدمها باشن که شاید هیچ وقت نتونن اونها رو به زبون بیارن و بیان کنن يا حتی از کسی بشنون. چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٢
-مهم نیست کجایی و چطوری و برای چی هستی مهم اینکه خودت از زندگیت راضی باشی. پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۸٢
-آقا ببخشید شما ترم اولی هستید ؟؟ جمعه ٢ آبان ۱۳۸٢
سلام خوفين؟؟ هفته ديگه ميام حسابی Update (آپديت) ميکنم ( هنوز آپديت ميکنم پس هستم) دکارت هم وبلاگ داشت؟!؟ یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٢
امسال قرار بود جايزه نوبل صلح رو به من بدن ولی ديشبش با يه راننده تاکسی تو استکهلم دعوام شد و قضيه منتفی شد جمعه ۱۸ مهر ۱۳۸٢
تناسخ : عبارت است از خارج شدن روح از کالبدی و داخل شدن آن به کالبدی دیگر (البته به اعتقاد فرقه ای که به اونها تناسخیه میگن) اعتقادشون اینکه اگر آدم خوبی باشی روحت به بدن آدم عاقل و درست و حسابی میره و راحت به زندگی ادامه میده ولی اگر بد باشی روحت به بدن حیوان یا حشره ای میره و درد و سختی میکشه. یعنی یه جورایی روح خاصیت پایستگی داره و آدم سزا و پاداش کارهای خودش رو همینجا میگیره.
¤ نوشته شده در ساعت
۱:٠٠ ب.ظ توسط
فنجون وقتی فکر میکنم که اگر یه همچین چیزی واقعی بود تمام بدنم کوفته میشه. البته در این که من آدم خوبی هستم هیچ شَکی (یقینی) نیست . فقط فکر اون جارو میکنم که آخه این جور جاها که حساب کتاب نداره ! اومدیم و ما یه عمر خوب زندگی کردیم بعد پروندهً اعمال ما با یکی دیگه عوضی شد و من ِ بیچاره شدم ســوسک... حالا بیا و درستش کن! فکرشو بکن صبح تا شب بدونِ هیچ گونه سرگرمی تو خونت بمونی شب هم که میای بیرون باید با دمپایی جَر و بحث کنی و دلیل براش بیاری که اومدی بری دست به آب خوب دیگه من برم حموم دو سه تا دوست پیدا کنم. . .
پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٢
یه سقف ابری، یه خورشید خجالتی با یه دنیای نمناک و خیس تر از آب پیاز و یه عالمه غریبه اونم بدون زیرنویس فارسی آدم رو یاد تونل وحشت شهربازی میندازه که وقتی ازش میای بیرون و فرق بین تاریکی و روشنی رو تشخیص میدی از این که ترسیدی خندت میگیره و در به در سراغ دستشویی رو میگیری که کار خراب تر از اینا نشه. . .
¤ نوشته شده در ساعت
۱:۳٦ ب.ظ توسط
فنجون
پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٢
ای بابا! دانشگاه دانشگاه که میگفتن این بود؟؟!! ما رو باش چی فکر میکردیم و چی شد ! جمعه ٤ مهر ۱۳۸٢
بزن بريم...
خوب دیگه منم رفتنی شدم (خدا همه رو بیامورزه) البته رفتن من از اون رفتنا نیست فکرای بد نکنید. پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۸٢
(برای همگانی شدن و متناسب بودن این وبلاگ با هر سن و سالی هیئت رئیسه فنجــــــون تصمیم گرفته بدون اعمال سانسور اقدام به پخش برنامه های کودک بکنه) علی کوچولو خونشون در داره در ِ خونشون آیفون داره . . حیاط داره . . ایوون داره اتاقش طاقچه داره . . . باغچه داره کوچولوهای عزیز سلام ، امیدوارم که از برنامهً امروزتون لذت برده باشین.
سهشنبه ۱ مهر ۱۳۸٢
اول. . .
اصلآ من از بچگی عاشق اين بودم که اول بشم یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٢
عاقبت خط جاده پایان یافت (فروغ خانوم)
جمعه ٢۸ شهریور ۱۳۸٢
فردا به سلامتی ، روم به دیوار ، گُلاب به روتون ، گوش شیطون کور ، موش تو سوراخ نمیرفت سراغ کدخدا رو میگرفت دارم میرم شمال . سهشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٢
کاش دردهای آدما هم مثل بعضی چیزای دیگه قابل قرض دادن یا قرض گرفتن بود. اون وقت بهت قول میدادم تا آخر عمرم زیر بار ِ قرضهات بمونم. . . دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٢
تا حالا کليسا نرفته بودم که بالاخره رفتم ، حالا ديگه من دو سه تا پيرهن بيشتر از تو دارم چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٢
مترسک
یه بار به مترسکی گفتم: "حتمآ از وایسادن تو این دشتِ خلوت خسته شدی" گفت: " لذتِ ترسوندن عمیق و پایدار ِ ، من از اون خسته نمیشم" دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٢
کاش ماشین زمان وجود داشت من برمیگشتم به زمان خودم. یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٢
اگه سرما بخوری ، سرفه کنی و گلو درد بشی اگه سرت درد بگیره و نتونی رو پاهات وایسی بعد بگی دارم میمیرم از صنعت مبالغه استفاده کردی . البته بدون در نظر گرفتن موقعّیت جوی . . !! پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٢
حیف شد ! اگه صفحه دوم شناسنامم جا داشتا یه تیم فوتبال ویژه بانوان راه مینداختیم . چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٢
این هم از نتایج کنکورهای امسال شنبه ۸ شهریور ۱۳۸٢
-یه روز یه مار ِ عاشق یه مار دیگه میشه ، بعدش بعد از سه چهار سال میفهمه که طرف شیلنگه بوده چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٢
امروز به استادیوم آزادی اومدیم تا گزارشی داشته باشیم با تماشاگران مسابقهً والیبال بین تیم های ایران و اسلواکی و از نظرات این افراد نسبت به بازی مطلع بشیم، با ما باشید. . . چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٢
مثل دو تا گُل. . .
اين نقاشی رو آقا مهتی ۸۹ ساله از مريخ برامون فرستادن آقا مهتی من خيلی نوکرتم سهشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٢
- ببینم تو چه قدر به حرفهای من اعتماد داری ؟؟؟ جمعه ۳۱ امرداد ۱۳۸٢
فال حافظ : دیروز وقتی داشتم تو یکی از پياده رو های شلوغ با کلی مغازهای جور واجور راه میرفتم چشمم خورد به یه پیرمردِ فال فروش، منم دهنم آب اُفتادو یه فال خریدم خوردم. نه ببخشید یعنی خوندم سهشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٢
پاشو پاشو حاضر شو که بريم ..... فقط روزه اول رو باهات می آم بعد ديگه خودت برو راستی سره کلاسم تخمه نخوری يا خوب؟ به سلامت سهشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٢
روزه زن رو به تمام مردها تبریک میگم یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٢
سلام خوفی؟ شنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٢
من اگه کار بد انجام می دم فقط به خاطر تامین آیندهً شغلیم هستش،چون می خوام وقتی مُردم برم جهنم آتشنشانی باز کنم ، شاید هم با آدم خورهای آفریقا قرارداد بستم براشون غذای آماده فرستادیم. پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٢
آقاهه: میشه فردا صبح صبحانه رو با هم بخوریم ؟؟!!
¤ نوشته شده در ساعت
٩:۳۳ ب.ظ توسط
فنجون خانومه: بله عزیزم . . . چرا که نه آقاهه: بهتون زنگ بزنم ؟! ... یا بیدارت کنم..؟؟ خانومه: اِوا..... بی شـــــــعــور چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٢
یه حرف مردونه: رخت ها را بکنید یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٢
حالا نمی شد اون قدیما آدم و حوا دندون روجیگر می ذاشتن و سیب نمی خوردن که ما الان مجبور نباشیم بیایم رو زمین و کنکور بدیم ؟؟!!
شنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٢
ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٢
چی شده؟ چرا ناراحتی؟ چرا اینجوری شدی؟؟ جمعه ۱٠ امرداد ۱۳۸٢
-دل دادم که به من قلوه دهی دل ندادم که به من ساندویچ دُلمه دهی. . . دوشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٢
سلام: یکشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٢
و اما جواب مسئله : شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٢
يک مسئله ف ل س ف ی (حکم اعدام): قاضی ها در طول دوران قضاوت خودشون توی دادگاه ها و محکمه ها با متهم های گوناگون و آدم های مختلفی برخورد میکنن که یکی از این متهم ها می تونه یک فیلسوف باشه. (از مارتين کوهن) جمعه ۳ امرداد ۱۳۸٢
در دنیا اگر صدایی بماند پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٢
بعضی جاها مثل شايد بايد زيادی از آدم خوب تعريف می کنن حالا مام بعدن ازشون تعريف ميکنيم سهشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٢
سید خندان ..... سیدخندان یه نفر ............ سید خندان نبود؟؟ رفتیما...؟! سهشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٢
سرم درد می کنه
دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٢
روزها را نمیشناسم دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٢
اگه... می خوام یه چیزی بهت بگم , ولی هرچی می خوام خودم و نیگر دارم و نگم می بینم نمیشه...
جمعه ٢٧ تیر ۱۳۸٢
خودم: به به سلام: پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٢
تاريخچه ی يک فنجون :
یادش بخیر... 4 5 میلیون سال پیش تو یه شب سرد و برفی زمستون بود که این اتفاق افتاد........! [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
